اسمش را گذاشته بودم «رخش» و در فهرست بیکلاسترین موتورهای جهان باید ثبتش کرد. چون زلمزیمبوهای فراوانی ازش آویزان بود. زمستان هم از فرط سوز و ترس سینوس، مجبور شدم طلق بیندازم جلوش. یک بار هم طلقش کشیده شد به دیواره پارکینگ و ترک برداشت. باران میآمد و از درز آن میخورد به صورتم. برای همین جلد کتابی را که توی کولهام بود، کندم چسبکاری کردم روی طلق آن که تا مدتها همینطور همانجا بود. جلد کتاب «بیشعوری» بود و هر کس موتورم را نگاه میکردم یاد بیشعوری میافتاد. شاید هم فکر میکرد بیشعوری روی موتور نشسته، میآید! مردم همینطوراَند. زود قضاوت میکنند. بعد از یک مدت هم دستهایم گز گز رفت که مجبور شدم جادستی پشمینی بخرم بزنم سر فرمانهایش. از دور که میآمدم شبیه خرسواری در دشت میآمدم. همسرم میگفت شبیه تارزان که از جنگل در رفته. چون لباس سراسری هم خریده بودم که سرما نفوذ نکند به استخوانم. هرچند اوائل مشکلی نداشت ولی هیبتم را میدید که کمکم تغییر میکند و به شکل انسانی اولیه در میآید که روی تولههای ماموت نشسته میآید. تا پای طلاق هم رفتیم که بفروشم. من هم فروختم. الان پای پیاده میروم این طرف آن طرف ولی باز هم از ماشین متنفرم. چون بین آدمها تبدیل شده به وسیلهای برای فخر فروختن. انگار خودشان میللنگ و پیستون و سیلندر آن را جا زدهاند و چراغهایش را پیچ کردهاند. میدانید؟ یک زمانی جهان ساکت بود. یک زمانی شبهای جهان، شب بود. الان همه جا پر شده از نورهای مصنوعی. صدای جیرجیرک هم نیست. بوی چوب هم از هیچ آپارتمانی بیرون نمیآید و کسی در هیچ خانهای هیزم آتش نمیکند. برای خوردن آب هم کافیست لیوانتان را بگیرید زیر شیر و چه چیزی بدتر از این که نرویم پای چشمه آب توی کوزه بریزیم بیاوریم؟ تازه دلت هم اگر برای معشوقه تنگ شود میتوانی پیامک بزنی که هیچ خوب نیست. مفهوم هجران را دیگر چگونه درک کنیم؟ اصلاً در چنین جهانی چه مجنونی باقی میماند که دل دل کند برای دیدن لیلی؟ برای همین از موبایل متنفرم. همینطور از تلفن. و کلا از هر وسیلهای که پیامآور وصلتهای بیرنج باشد. مهمترین مفهوم هستی از زندگیمان شاید برای همین رفته بیرون. چون هیچ گنجی در جهان وجود ندارد. گنج بودنی نیست. شدنی است. تو از سنگلاخهای پرمشقت زندگی میگذری، از تیزی تیغهای راه خراش میگیری، خسته و بیطاقت، افتان و خیزان پیش میروی برای رسیدن به گنج. اما جایی که میرسی گنجی در کار نیست. چون کسی اصلاً قرار نیست به تو گنجی بدهد. فقط مأیوس نشو! فقط برگرد، به عقب نگاه کن! گنج همان راهی بود که آمدی؛ همان که شدی.