شماره ۳۳۰۹ | ۱۴۰۳ دوشنبه ۲۰ اسفند
صفحه را ببند
خاطرات الرجال

اسدالله علم، وزیر دربار و از نزدیکترین چهره‌ها به محمدرضا شاه، تنها رجل سیاسی دوران پهلوی دوم است که خاطرات خود از ١٠ سال همنشینی نزدیک با شخص شاه و خاندان پهلوی را مکتوب کرده است. این تقریرات در ٧ جلد تحت عنوان «یادداشت‌های علم» به چاپ رسیده‌اند و ما در این ستون به تناوب این یادداشت‌ها را مرور می‌کنیم.

شامورتی ‌بازی‌ هویدا
مجلس تشییع جنازه قوام (ابراهیم قوام، پدرزن اسدالله علم) از مسجد سپهسالار به خوبی برگزار شد. خیلی مرتب و آبرومند بود. رؤسای مجلسین و همه وزرا و دکتر اقبال رئیس شرکت ملی نفت و عده خیلی زیادی از دوستان و رجال و غیره آمده بودند. در نهایت نظم و ترتیب انجام گرفت و جنازه را بعد به شیراز فرستادیم. در مسجد که بودم سرهنگ کریمی رئیس سازمان امنیت تهران، یواشکی پیش من آمد و گفت مواظب خودت باش، یک نفر تروریست مخصوص برای ترور تو و نخست‌وزیر (هویدا) از بغداد آمده است، به این جهت نخست‌وزیر هم در مراسم حضور پیدا نخواهد کرد. من خنده‌ام گرفت. گفتم شما به جای آن که مطلب را به من بگویید، باید خودتان من را محافظت کنید. این چه تظاهر بی‌معنی است که می‌کنید؟ یا از طرف نخست‌وزیر مأموریت دارید که نیامدن ایشان را توجیه نمایید. رئیس شهربانی نزدیک من ایستاده بود (از عجایب، ترک باهوشی است به اسم سپهبد [محسن] مبصر). او هم خنده‌اش گرفت، گفت استنباط جنابعالی صحیح است، آسوده باشید.48.11.12

شل کردن مبارزه با فساد
شرفیاب شدم. عرایض مفصلی عرض کردم، از جمله درباره دانشگاه‌های پهلوی (شیراز) و آریامهر (صنعتی شریف) و بوعلی (همدان) و رضاشاه کبیر (مازندران) که این یکنواخت شدن تشکیلات مالی و استخدامی آن‌ها با دانشگاه‌های دولتی که دولت در تبصره بودجه قرار داده، به کلی سطح این دانشگاه‌ها را پایین می‌آورد و من وظیفه دارم این نکته را به عرض مبارک برسانم که در شورای اقتصاد عصر امروز در نظر مبارک باشد. فرمودند: «مگر قبلاً این مطلب را به دولت ننوشته‌ای؟» عرض کردم چرا نوشته‌ام ولی ممکن است یک نوعی کار را بپیچانند. فرمودند: «توجه خواهم داشت.» همچنین عرض کردم امر فرمایید بودجه عمرانی جزیره کیش را بدهند که کار ما لنگ است. فرمودند: «آن را هم دستور خواهم داد.»... بعد مرخص شدم به کارهای جاری رسیدم. به نخست وزیر وقت داده بودم به دفترم آمد. در همین خصوص مبارزه با فساد با آن شدت و صورت که تف سربالاست یک ساعتی با من صحبت و از من کمک خواست که به عرض شاهنشاه برسانم. گفتم شما که عقیده نداشتید، چرا به این شدت شروع کردید؟ گفت به خدا فحش خوردم، وقتی عرض کردم فرمودند باید بشود، من هم اطاعت کردم. حالا تو به من کمک کن و در موقع مقتضی به عرض برسان. گفتم چون خودم هم همین عقیده را دارم البته به عرض می‌رسانم.54.11.13


تعداد بازدید :  44