شماره ۳۳۰۹ | ۱۴۰۳ دوشنبه ۲۰ اسفند
صفحه را ببند
روایت‌هایی از سردار سیروس صابری به مناسبت انتشار کتاب خاطراتش از سال‌های دفاع مقدس با عنوان‌ «تو عاشق شدی»
وقتی چشمم از حدقه درآمد!

کتاب «تو عاشق شدی»، خاطرات سردار سیروس صابری از سال‌های جبهه و جنگ است نوشته جواد کلاته عربی و آزاده جهان ‌احمدی که توسط نشر «بعثت 27» منتشر شده. سردار سیروس صابری از راویان در قید حیات دوران دفاع مقدس و جانشین فرماندهی سپاه تهران بزرگ است. او در طول سال‌های جنگ، فرمانده گردان‌های عمار و جعفر طیار لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) بود. سردار صابری در واقع یکی از فرماندهان نظامی و شخصیت‌های برجسته کشورمان است که در حوزه‌های مختلف نظامی، امنیتی و فرهنگی فعالیت داشته و همچنین به‌عنوان متفکر اطلاعاتی و تئوریسین در حوزه عملیاتی و ضد نفوذ فرهنگی شناخته می‌شود. پس از دوران خدمت در سپاه، صابری به سمت مشاور رئیس دانشگاه آزاد اسلامی و رئیس مرکز حراست این دانشگاه منصوب شد. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش‌هایی از کتاب است به همراه نظرات سردار صابری درباره سال‌های جنگ.

 صدام گفت ایران را پنج تکه می‌کنیم!

امروز اگر بخواهیم ۸ سال دفاع مقدس و جنگ را بررسی کنیم، باید بگوییم همه دنیا به ایران حمله کرد. ۳۶ کشور دنیا امکانات و تکنولوژی به روز را در اختیار صدام قرار دادند؛ بمب‌های شیمیایی آلمان، هواپیماهای فرانسه، جنگنده‌های روسی، ماهواره‌های آمریکایی و مین‌های ایتالیایی نمونه‌ای از امکاناتی بود که کشورهای جهان در اختیار صدام قرار دادند. ژنرال‌های آمریکایی می‌گفتند اگر تانکی خراب می‌شد تعمیر نمی‌کردیم، آن را سریعا تعویض می‌کردیم! این یعنی پول فراوان بوده است. حتی برخی کشورها، جاده و جزیره به صدام داده بودند تا استفاده کند.

از 24 کشور دنیا اسیر داشتیم
در زمان جنگ ایران ۳۶ میلیون نفر و عراق ۱۴ میلیون نفر جمعیت داشت اما در سال اول جنگ، تقریبا از ۲۴ کشور دنیا اسیر داشتیم. یعنی از نظر سرباز و نیروی انسانی، عراق به مراتب جلوتر از ما بود. ما چه داشتیم؟ هیچی. ما حتی موشک با بُرد ۱۸ کیلومتر هم نداشتیم تا بتوانیم از خرمشهر بصره را بزنیم. صدام گفته بود یا ایران را تبدیل به ۵ ایران می‌کنیم، یا خوزستان و بوشهر را جدا می‌کنیم یا حداقل الوند را می‌گیریم. به کدامش رسید؟ هیچ‌کدام. یک وجب از خاک ما جدا نشد. هر پادشاهی آمد یک تکه از ایران را داد رفت و هر پیمانی بسته شده، یک تکه از ایران را جدا کردند.
در هر عملیاتی ما باید سه برابر نسبت به دشمن نیرو داشته باشیم اما در زمان دفاع مقدس، در عملیات‌ها حتی یک برابر و نیم هم نبودیم اما بچه‌ها بدون ترس خط را نگه داشتند. یک لحظه هم ترس را در چهره رزمندگان ندیدم. بچه‌ها به سختی مقاومت کردند. برای درک این جمله باید بگویم مجبور بودیم از روی جنازه‌ها رد شویم و همین نشان می‌دهد چه فشاری روی رزمندگان بود.

 حتی فرصت توقف چند دقیقه‌ای نداشتیم!

در زمان اجرای عملیات کربلای ۴، ما وارد منطقه شدیم و به موازات رودخانه اروند حرکت کردیم. ناگهان اعلام شد عملیات لو رفته و تمام نیروهای لشکر حضرت رسول (ص) عقب‌نشینی کردند. با این وجود، ما کاملاً توجیه شده بودیم و اگر این عملیات به نتیجه می‌رسید، تأثیر بسیار بزرگی در جبهه‌ها ایجاد می‌کرد. بعد از آن، برای عملیات کربلای ۵ آماده شدیم. در مسیر نزدیک به خرمشهر، از منطقه‌ شهید صفوی عبور کردیم که امروز به دلیل تقدیم شهدای بهبهان، به نام شهدای بهبهان نامگذاری شده است. شدت آتش دشمن به قدری بود که حتی فرصت توقف چند دقیقه‌ای نداشتیم. در ۲۱ دی‌ماه، گردان مالک و گردان حضرت رسول پیش از ما حمله کردند. ما هم با بیش از ۵۰۰ رزمنده از گردان عمار، عملیات پاکسازی منطقه را آغاز کردیم.

وقتی مهمات به پایان رسید...
در منطقه‌ای که بودیم، سمت راست ما لشکر ۲۵ کربلا و سمت چپ لشکر ۱۰ قرار داشتند، اما به علت حجم آتش سنگین دشمن، نتوانستند به‌موقع برسند. ما مجبور بودیم از جاده‌ای عبور کنیم که حضور دشمن در آن محسوس بود و حتی امکان پشتیبانی وجود نداشت. در آن لحظه، مهمات ما تقریباً به پایان رسیده بود. با این حال، موفق شدیم ۱۳ تا ۱۴ تانک دشمن را منهدم کنیم. زمانی که دیگر مهمات نداشتیم، بی‌سیم زدیم و تقاضای مهمات کردیم. گفتند منتظر بمانید تا هماهنگ شود. با این حال، دشمن با آتش سنگین، از جمله شلیک با سلاح ۲۳ میلی‌متری، ما را زیر آتش قرار داده بود. در اوج این شرایط، سجده کردم و از خدا خواستم که ما را یاری کند. هیچ مهماتی باقی نمانده بود و به جز توکل بر خدا، چاره‌ای نداشتیم.

زیر آتش شدید دشمن
در آن شرایط، مجبور شدیم گروه‌گروه نیروهای مجروح را به عقب بفرستیم. منطقه‌ای که در آن قرار داشتیم، زیر آتش شدید دشمن بود، به‌طوری که حتی یک متر زمین خالی از ترکش و انفجار وجود نداشت. با وجود این، بچه‌ها با روحیه‌ای وصف‌ناپذیر مقاومت می‌کردند. وقتی رزمندگانی که برای انتقال مجروحان رفته بودند، همه با آرپی‌جی در دست برگشتند، در حالی که ۳۰ درصد از آن‌ها به شهادت رسیده بودند.

مقدمه‌ای برای پایان جنگ
یک تانک دشمن به‌قدری نزدیک شده بود که شلیک کرد و انفجار حاصل از آن، همان چشمی را که در فکه آسیب دیده بود مجدداً دچار جراحت شدید کرد. در نهایت، دستور عقب‌نشینی صادر شد. اما باید همه جا گفته شود که عملیات کربلای ۵ در نزدیکی بصره انجام شد و شدت این عملیات به حدی بود که بیش از ۵۰ درصد مردم بصره مجبور به ترک این منطقه شدند. دستاوردهای این عملیات به اندازه‌ای چشمگیر بود که پیش‌نویس قطعنامه ۵۹۸، همان زمان آماده شد. این حماسه بزرگ که با ایثار رزمندگان و شهدای بزرگوار به ثمر نشست، مقدمه‌ای برای پایان جنگ تحمیلی و آغاز مسیر پیروزی‌های دیپلماتیک شد.

 خدا خدا می‌کردم زودتر برگردم جبهه
 بخش‌هایی از کتاب «تو عاشق شدی»، خاطرات سردار صابری

مردان خدا پرده پندار دریدند
برف سنگینی می‌آمد و همراهانم در ماشین، خواب بودند. آقا رضا چند لحظه بعد از بیداری، با تعجب پرسید: «برادر صابری، جایی را می‌بینی؟!» من صادقانه جواب دادم: «نه، فقط دیواره کوه را می‌بینم و از کنارش می‌روم.» رادیوی ماشین روشن بود و خش‌خش می‌کرد؛ صدایی که مثل زیرنوایی برای عادی نشان دادن شرایط عمل می‌کرد، چیزی شبیه برنامه آهنگ‌های درخواستی. مجری رادیو گفت: «بله... ما همچنان منتظر هستیم تا شما با شماره‌های فلان تماس بگیرید و آهنگ‌ها و سرودهای درخواستی‌تان را اعلام کنید.» برای اینکه فضا عوض شود، گفتم: «دم‌تان گرم... لطفاً این آهنگ «مردان خدا» را پخش کنید.» مجری رادیو گفت: «یکی از شنوندگان از ما درخواست کرده که آهنگ «مردان خدا» را پخش کنیم.» و بلافاصله آهنگ را پخش کردند: «مردان خدا پرده پندار دریدند / یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند»

سیم ما وصله!
آقا رضا برگشت، نگاهی به من کرد و گفت: «متوجه شدی؟» من لبخندی زدم و به شوخی گفتم: «ما سیم‌مان وصله...» یکی دو ساعت به همین حرف‌ها گذشت و به مقصد رسیدیم. آقا رضا رو به رضا بختیاری کرد و گفت: «بیا... رسیدیم... اون وقت تو می‌گی من رانندگی صابری رو قبول ندارم!» تازه فهمیدم پشت سر من غیبت هم کرده‌اند. جالب این بود که خود بختیاری مثل آقا رضا در تمام طول مسیر خوابیده بود.

در سوز و برف و باران
به اوایل آذر ۱۳۶۶ رسیدیم. سرمای هوا بیشتر از گذشته شده بود. گاهی هم برف و باران می‌بارید، ولی در همین شرایط، باید شناسایی‌های دوره قبل را به نتیجه می‌رساندیم. وقتی از رودخانه قلعه‌چولان عبور می‌کردیم، روبه‌روی‌مان ارتفاعات گرده‌رش بود. از آنجا به سمت چپ، چند منطقه هدف عملیات شناسایی ما قرار داشت: ژاژیله، گوجار، الاغلو، ارتفاعات وبولان هرمدان، دلبشک و در ادامه ارتفاعات قمیش که به آن «شستی» هم می‌گفتند. این مناطق، به علاوه شهر ماؤوت عراق، محدوده عمل ما در عملیات بیت‌المقدس ۲ بود. ارتفاع گوجار خیلی بلند و پوشیده از برف بود و از دور سفید سفید به نظر می‌رسید. در طرح مانور عملیات بیت‌المقدس ۲ که هفت یا هشت لشکر از سپاه در آن مشارکت داشتند، گردان ما قرار بود هرمدان را بگیرد. بعد از اینکه درباره منطقه و عملیات توجیه شدیم، از همان اردوگاه شهید چمران به مرخصی رفتیم.

اگر ازدواج کنی...
مرخصی این دفعه در تهران رنگ و بوی دیگری داشت. می‌خواستم ازدواج کنم. چند ماهی بود که به‌صورت اتفاقی متوجه شده بودم سید محمود یک خواهر دم‌ بخت دارد. اول با خود سید محمود صحبت کردم؛ نظرش مثبت بود. بعد موضوع را با خانواده‌ام مطرح کردم. آن‌ها خیلی استقبال کردند و حتی تعجب کرده بودند که من چطور بعد از این همه حضور در جبهه و جنگ، به فکر ازدواج افتاده‌ام. آن حرف آقای شعیبی هم در این تصمیم من خیلی تأثیر داشت؛ همان چیزی که قبل از عملیات نصر ۷ به من گفته بود: «اگر ازدواج کنی، تازه می‌فهمی که جبهه ‌آمدنت هم رنگ و بوی دیگری دارد!»

مثل همیشه جبهه می‌روم
جنگ کمی طولانی شده بود. ما اول فکر نمی‌کردیم این همه طول بکشد. پیش‌بینی می‌کردم یکی، دو یا سه سال جمع شود، اما نه زور عراق به ما می‌رسید و نه زور ما به عراقی‌ها. با خودم گفتم زندگی باید در همین شرایط ادامه داشته باشد. برای خواستگاری با پدر، مادر و خواهرم به منزل پدر سید محمود رفتیم. دو سه نفر دیگر از نزدیکان‌مان هم با ما آمدند. خواهرم در مجلس خواستگاری گفت: «اگر محمد ازدواج کنه، حتماً رفتنش به جبهه هم تأثیر می‌ذاره؛ یعنی از این به بعد کمتر به جبهه می‌ره.» من گفتم: «اصلاً این‌طور نیست... من قطعاً مثل همیشه به جبهه می‌رم.» سید محمود غریبه نبود و نیازی نداشتیم طور دیگری وانمود کنیم. من هم قرار نبود از جبهه و جنگم دور شوم. خود سید محمود هم به‌تازگی ازدواج کرده بود و این موضوع روی جبهه‌اش اثر خاصی نگذاشته بود.

مهریه: 14 سکه
در همان جلسه، روی جزئیات عروسی هم صحبت کردیم. قرار شد یک شیرینی‌خوران بگیریم تا در زمان مرخصی بعدی، مراسم عقد و عروسی را برگزار کنیم. مهریه عروس هم ۱۴ سکه بهار آزادی شد. در همان جلسه، سید محمود پیشنهاد کرد یکی از مسئولین کشور خطبه عقد را بخواند. من قبول نکردم و قرار شد موضوع خواندن خطبه عقد را خودم پیگیری کنم. چند روز بعد با یکی از دوستانم تماس گرفتم و گفتم: «می‌خوام آقای خامنه‌ای خطبه عقد من را بخوانند.» ایشان در آن زمان رئیس‌جمهور بودند. آن دوست من قول داد این موضوع را به نتیجه برساند.

ماجرای چشم مصنوعی‌ام
در این مرخصی، یک کار دیگر هم انجام دادم. از وقتی چشم چپم را از دست داده بودم و از چشم مصنوعی استفاده می‌کردم، یک مشکل همیشگی گریبانم را رها نمی‌کرد: چشم مصنوعی‌ام وقت و بی‌وقت از حدقه درمی‌آمد و بیرون می‌افتاد. در این مرخصی از فرصت استفاده کردم و برای حل این مسئله با یک جراح متخصص مشورت کردم. نظر جراح این بود که زیر پلک را جراحی کنند. برای گرفتن نوبت عمل، به بیمارستان بوعلی در دروازه شمیران رفتم. تعداد زیادی بیمار در نوبت بودند و منشی مشغول صحبت تلفنی درباره بافتنی با دوستش بود. با این منشی دعوایم شد، ولی هر طور بود مرا برای انجام عمل جراحی بستری کردند.

خدا خدا می‌کردم زودتر برگردم
همان منشی وقتی فهمید برای عمل در آنجا پذیرش شدم، با لحنی تهدیدآمیز گفت: «پس قراره اینجا بستری بشی!» انگار می‌خواست بگوید بعداً به حسابم می‌رسد. من هم گفتم: «تو هیچ کاری نمی‌تونی بکنی!» ولی به خاطر غیبت پزشک جراح، عمل من یک هفته عقب افتاد. در فاصله همین یک هفته، بچه‌ها برای انجام عملیات به منطقه رفتند. من هم برای انجام عمل چشمم به ناچار در بیمارستان ماندم. خدا خدا می‌کردم زودتر عملم کنند تا خودم را به منطقه برسانم و در عملیات پیش رو شرکت کنم.

ما جا ماندیم...
یکی دو روز بعد از عمل، خبر انجام عملیات بیت‌المقدس ۲ را از رادیو شنیدم. حتی اسم هرمدان را بردند و گفتند که آزاد شده است. این یعنی گردان عمار هم عمل کرده بود. از وقتی شنیدم عملیات انجام شده، خیلی گریه کردم. این اولین عملیاتی بود که من در کنار بچه‌ها نبودم. حال روحی‌ام بد شده بود. خواب‌های عجیبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم در ارتفاعات نزدیک به اردوگاه چمران هستم. بچه‌های گروهان باهنر داشتند به شکل ستون از ارتفاع بالا می‌رفتند. من رسیدم به آخر ستون؛ 6 یا 7 نفر آخر ستون، سرشان را برگرداندند و من را دیدند. خوشحال شدند و گفتند: «صابری اومد... صابری اومد...» من هم از اینکه به جمع بچه‌ها پیوستم، خیلی خوشحال شدم و با سرعت به سمت سرستون حرکت کردم، ولی یک‌دفعه از خواب بیدار شدم. چند بار این خواب را دیدم. آن 6 یا 7 نفری که سرشان را برمی‌گرداندند، خوشحال می‌شدند و می‌گفتند: «صابری آمده»، افراد ثابتی بودند و عوض نمی‌شدند


تعداد بازدید :  29