[ سیما فراهانی] سالیان طولانی است که زندگیاش با جمعیت هلالاحمر گره خورده است. فعالیتهای بشردوستانهاش از دوران جنگ، در این جمعیت آغاز شد و تمام زندگی خود را وقف خدمترسانی به مردم کرد. عشق به خدمترسانی را تنها انگیزه خود از 43 سال فعالیت در جمعیت میداند. اینکه در هلالاحمر مهربانی را به مردم هدیه میکرد، خوشحال میشد. وقتی جان کسی را نجات میداد، لذت میبرد. حالا با اینکه 15 سال از بازنشسته شدنش، میگذرد، ولی هنوز هم دست از خدمت نکشیده و خالصانه و داوطلبانه، در خط مقدم کمکرسانی ایستاده است. مرضیه صفدریان، یکی از پیشکسوتان جمعیت هلالاحمر است که همچنان با شوق وصفنشدنی، به کارنامه درخشان خدماتش در جمعیت هلالاحمر میافزاید.
چند سال در کنار اسرای جنگی
مرضیه صفدریان در گفتوگو با خبرنگار «شهروند» زمانیکه با جمعیت آشنا شد را روایت میکند: «زمانیکه دبیرستان بودم، با برگزاری دورههای آموزشی، با جمعیت هلالاحمر در مدرسه آشنا شدم. آن زمان مثل حالا، در مدارس آموزشهای تخصصی از سوی هلالاحمر ارائه نمی شد. ما دورههای کمکرسانی را گذراندیم. سال 61 بود. بعد از آن به جمعیت علاقه پیدا کردم و وارد کلاسهای هلالاحمر شدم و ثبت نام کردم. آن زمان چون دوره جنگ بود نیرو کم داشتند، وقتی دوره تئوری را طی کردم، برای گذراندن دوره عملی وارد بیمارستان اکباتان همدان شدم. بعد از آموزش عملی، برای کمک به مجروحان، در بیمارستان ماندم و به جنگزدگان و مجروحان و خانوادههایی که آسیب دیده بودند، کمک کردم. در جمعیت هلالاحمر یاد گرفته بودم که به هم نوع خود کمک کنم. این مساله برایم لذتبخش بود، برای همین ادامه دادم. سه سال داوطلبانه به جنگزدگان کمک کردم و در سال 64 استخدام شدم. درواقع بیشتر سالهای جنگ را داوطلب بودم و فقط به خاطر عشق و علاقه به این کار، کمک میکردم. بعد کارمند شدم و همزمان امدادگر هم بودم. مسئول واحد امور اسرا و مفقودی شدم. نامههایی را که از صلیب سرخ و از طرف اسرای عزیز میرسید،تحویل میگرفتیم و تفکیک میکردیم. حتی یادم است که آنها را با خودم به خانه میبردم و شبانه تا صبح آنها را تفکیک میکردم تا زودتر به دست خانوادهها برسد. صبح نیز تمام نامهها را به نامهرسان تحویل میدادم. گاهی اوقات هم باید از شهادت خبر میدادیم. تا سال 68 که همه اسرا آزاد شدند و به وطن برگشتند.»
ادامه خدمت بعد از بازنشستگی
او که حالا دبیر کانون بازنشستگان هلالاحمر است، از سالهای بیشتر با جمعیت میگوید و ادامه میدهد: «وقتی اسرا به ایران برگشتند، بعضیها مشکل و بیماری و نیاز کمک روحی و جسمی داشتند. بنابراین همچنان خدمترسانی به اسرای جنگی همچنان ادامه داشت. تا سال 70 درگیر حل مشکلات اسرا و خانوادههایشان بودیم. با تهران برای حل مشکلاتشان مکاتبه میکردیم. در نهایت به جمعیت هلالاحمر تهران منتقل شدم. ابتدا در واحد خزانهداری جمعیت کار میکردم. مسئول دبیرخانه و بایگانی بودم. بعد از آن سال 80 به حوزه دبیرکل منتقل شدم و آنجا فعالیت داشتم. سال 84 هم به حوزه ریاست جمعیت هلالاحمر رفتم و مسئول دبیرخانه شورای عالی بودم. سال 88 بود که بازنشسته شدم. ولی دوست نداشتم که دست از خدمت و کار در جمعیت بکشم. برای همین باز هم ادامه دادم. درنهایت به خاطر بیماری، در سال 91 به همدان برگشتم. باز با جمعیت هلالاحمر همدان ارتباطم برقرار شد. در مراسمها شرکت میکردم و در برنامههای امدادی حضور داشتم. از سال 400 هم در کانون بازنشستگان هلالاحمر همدان به صورت داوطلبانه کار میکنم.»
من عاشق و شیفته کارم هستم
مرضیه صفدریان از عشقی که به جمعیت هلالاحمر دارد میگوید: «اگر کسی به جمعیت هلالاحمر وارد شود، قطعا به خاطر مسایل مالی نیست. حتما باید عاشق باشد. من عاشق و شیفته کارم هستم. وقتی امدادگر بودم بدون اینکه حقوقی دریافت کنم، تمام وقتم را صرف این کار میکردم. خدمات بشردوستانه باعث خوشحالی من میشود. اگر بتوانم در زندگیام باعث خوشحالی کسی شوم، آن وقت است که به خودم افتخار میکنم. در هلالاحمر همه، در اکثر حوزهها کاربلد هستند. من خودم هم امدادگر، هم مددکار بودم و هم کارهای اداری انجام میدادم. عاشقانه و خالصانه خدمت میکردیم. همیشه همه ما مثل خانواده در کنار هم بودیم. اتفاقا الان نیز خانوادهام میگویند، چرا هنوز هم کار میکنی، ولی من دلم میخواهد تا آخرین لحظه عمرم خدمت کنم. این فعالیتها و اینکه وقتی یک نفر را به آرامش برسانیم، از نظر جسمی و روحی برای من خوشحالکننده است. برای همین همچنان ادامه میدهم.»
تجربه کمکرسانی به کودکان
پیشکسوت جمعیت هلالاحمر، به خاطراتش در این جمعیت اشاره میکند و میگوید: «یکی از روزهای ماه رمضان دوران جنگ بود. آن زمان امدادگر بودم و برای کمکرسانی به نمازگزاران آمادهباش بودیم. اما من آن روز کار داشتم و به نماز جمعه نرفتم، ولی دقایقی بعد به ما اعلام کردند که در نماز جمعه بمب باران شده است. من بلافاصله به بیمارستان اکباتان رفتم. آنجا پسربچهای را آوردند که زخمی شده بود. خیلی گریه میکردم. او را آرام کردم. پیشانیاش باید بخیه میخورد. من هنوز به کسی بخیه نزده بودم و تجربه نداشتم. فقط دوره دیده بودم. آن پسربچه که اسمش محمد و کلاس اولی بود، گریه میکرد و میگفت فقط خاله بیاید. برای همین من رفتم و اولین بار بخیه زدم. آن صحنه در ذهنم مانده است. این بچه به من امیدوار شده بود و من دلم نیامد از او جدا شوم. 25 تا بخیه به او زدم و بچه آرام شد. دیگر گریه نمیکرد و جیغ نمیزد. من برای اولین بار بدون اینکه دستم بلرزد بخیه زدم. آن بچه به من اعتماد به نفس داد و علاقهام به این کار چندین برابر شد. یک بار دیگر هم اوایل سال 70 در همدان بودیم که سر صحنه حادثهای رفتم. آنجا بچهای در پارک داخل آب افتاده بود. من او را از آب نجات دادم. چند وقت بعد، مادرش مرا پیدا کرد و گفت پسرم بعد از آن حادثه، گفته میخواهم به هلالاحمر بروم. 10 ساله بود و میخواست به جمعیت بپیوندم. این مساله برایم خیلی آرامشبخش بود.»
او در پایان صحبتهایش گفت: «از زمانیکه دکتر کولیوند، وارد جمعیت هلالاحمر شدند، به حوزههای مختلف در جمعیت توجه بسیار زیادی شده است. او خیلی به فکر خانواده شهدا و ایثارگران است. دوستدار این قشر هستند، در تمام جملاتش خدمات بشردوستانه وجود دارد و تمام اصول هفتگانه هلالاحمر را مدنظر قرار داده است. از طرف دیگر هوای بازنشستهها را خیلی دارد، در این مدت هر خواستهای برای بازنشستگان داشتیم، از لحاظ حمایتی تا نقدی و معیشتی، اجابت کرده است. درد همه جامعه را درک میکند. برای همین تحول عظیمی در جمعیت رخ داد.»