مریم حسینینیا کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی
«دانشجو بودن و یدک کشیدن عنوان «دانشجو» در این زمانه که آمارها یکی پس از دیگری اعلام میشود و یکی تأیید میکند و دیگری تکذیب، در این زمانه که کار دایم و ثابت فقط در ابرهای بالای سرمان قابل رؤیت است و کسب به مثابه ماشینهای از رده خارج شده امروز هست و فردا نیست، در این زمانه که بستههای آموزشی اجازه رسیدن به پایان خط تحصیل را نمیدهند و از وارد شدن به چرخه اقتصادی جلوگیری میکنند، تنها یک کاربرد دارد. نوشتن عنوان دهن پرکنی چون «دانشجوی ارشد...» به جای «بیکار» در فرمهایی که خوش بینیات
پُر کردنش را به تو تحمیل میکند. همین!»
متن بالا را سال ۱۳۸۹ نوشتم. به عبارتی ۵سال پیش. از آن روزها فاصله گرفتم و احتمال میدهم در وضع خوبی هم قرار نداشتم حین نوشتنش. کجخلقی متن به نظرم زیاد است. باورم نمیشود نویسنده متن خودم باشم بس که از وقتی خاطرم هست از کار ثابت گریزان بودم! چرا پس دربارهاش نوشتم؟ گویا خیلی نگران کار بودم. دغدغهام کسب بوده آن هم زمانی که ترم اول کارشناسی ارشد بودم و بیشترین لحظاتم را با کتابهایم میگذراندم. لذت هم میبردم از این فرم زندگی. چون به خاطر دارم که فضای آن روزها، فضای خوبی نبود. بگذریم.... جالب است که بر حسب متن آن زمان هنوز کارشناسی ارشد ارج و قرب داشته و عنوان دهن پرکنی هم محسوب میشده حتی!
دغدغه اصلی آن روزهایم کار بود درحالیکه میشد اینگونه فکر کرد که تمام حال خوب دنیا در همان فضای آکادمیک پاستوریزه است که فقط از تو میخواهد نفسِ عمیقِ علمی بکشی و هر از چندی هم در جلسات نقد و بررسی شرکت کنی و فکر کنی توی دانشجو، مرکز تغییرات عالمی و کافی است که تو بخواهی آن موقع همه چیز را میتوان تغییر داد؟
اینگونه فکر نمیکردم چون تجربه ۵سال قبلش برایم مسجل کرده بود که فضای دانشگاه، کاملاً با دنیای بیرون فرق دارد. محیط گلخانهای است که وقتی خارجاش میشوی پلاسیده میشوی. یقین آن را پیدا کرده بودم دانشجو از دل جماعت بر میآید، اما جدا از جماعت هم میشود. در باب ویژه بودن این قشر زیاد میشنیدم. دراینباره که ما دانشجویان زیرساخت نیروی انسانی کشوریم. در این خصوص که در این دوران میبایست ریشههای معرفتی و باورهای اعتقادیمان بارور شود و بیاموزیم تا با دیگران به گفتوگو بپردازیم. نقد از سر خیرخواهی را یاد بگیریم و شجاعت مطالبه کردن عدالت در تمامی عرصهها را دریابیم و....
در کنار آن بارها و بارها خوانده بودم جنبش دانشجویی در تاریخ کشور اثر گذار بوده. جنبشی مدرن و مستقل که از نهان طبقه متوسط شهری شکل گرفته و هدف اصلیاش مقابله با
[ افکار نادرست ] در جامعه است و البته که شاهد مثال هم زیاد بود از اثرگذاری دانشجویان در جریان ملی شدن صنعت نفت تا انقلاب و.....
اما هیچ یک از اینها محقق نشد! ما در هیچ جنبشی نقش تعیین کنندهای نداشتیم. ریشه شجاعتمان خشکید. ما مرکز عالمی بودیم که هیچ مدارش
بر مبنای ما نچرخید. ما تنها آیینهای بودیم که هر از چندی منافع گروهی را منعکس میکردیم و مدتی بعد توسط همان گروه شکسته شدیم. صدایی بودیم که تنظیمش دست خودمان نبود. گروهی کممان میکردند، فردا با بالاترین میزان پخش میشدیم...
گروهی بودیم که شجاعت عدهای را ستایش میکردیم و از قِبل شهامتشان، روز دانشجو را گرامی میداشتیم. گروهی که.... روزتان مبارک!
Hoseininia.m@gmail. com