شماره ۴۴۶ | ۱۳۹۳ يکشنبه ۱۶ آذر
صفحه را ببند
سه قطره خون

حمیدرضا محمدی روزنامه‌نگار

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که 22‌سال پیش، «آذر»مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این 3 یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این 3 تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند. این «سه قطره خون» که بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است.»
دکتر علی شریعتی، ‌سال ۱۳۵۴

«حدود ساعت 10 صبح... بود... ما در کلاس دوم دانشکده فنی که در حدود ۱۶۰ دانشجو داشت، مشغول درس بودیم... صدای چکمه سربازان از راهروی پشتِ در به گوش می‌رسید. اضطراب و ناراحتی بر همه مستولی شده بود و کسی به درس توجه نمی‌کرد... تا بالاخره درِ کلاس به هم خورد و 5 سرباز  با مسلسل سبُک وارد کلاس شدند...» این بخشی از آن چیزی است که 61‌سال پیش، در روز شانزدهم آذرِ‌ سال کودتایِ سیاه، در دانشکده فنی دانشگاه تهران اتفاق افتاد و دکتر «مصطفی چمران»، 9‌سال بعد، آن روز را، در دفتر خاطراتش چنین نگاشته است. همه ماجرا از‌‌ همان کودتا شروع شد؛ مرداد ۱۳۳۲. همه؛ از عامی و عادی گرفته تا دانشجو و هنرمند و اهل فکر و فرهنگ، سرخورده و نالان به کنجی خزیده بودند. اما وقتی خبر رسید که قرار است هجدهم آذر، ریچارد نیکسون معاون دوایت آیزنهاور؛ رئیس‌جمهوری وقت آمریکا به تهران بیاید، دیگر تاب نیاوردند. آن روز اما دانشگاه حال و هوای عجیبی داشت. در این میان، یکی از دانشجویان - و لابد به نمایندگی از بقیه آنها - که دیگر طاقتش طاق شده بود، فریاد برآورد: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!» نظامیان هم که دیگر بهانه‌ای پیدا کرده بودند، شروع به تیرباران، آن هم در صحن مقدس دانشگاه کردند. دانشجویان که غافلگیر شده بودند، مجال فرار هم پیدا نکردند. «مصطفى بزرگ‌نیا» به ضرب 3 گلوله از پا درآمد. «آذر شریعت‌رضوى»، که آن روز، روز تولدش هم بود، ابتدا هدف قرار گرفته به سختى مجروح شده بود، بر زمین مى‏خزید و ناله مى‏کرد، و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. «احمد قندچى» حتى یک قدم هم به عقب برنداشته و در جاى اولیه خود ایستاده بود و از گلوله‌باران اول مصون مانده یکى از جانیان  با رگبار مسلسل سینه او را شکافت. چمران در جای دیگر، می‌نویسد: «در حین درگیری یکی از تیر‌ها به رادیاتوری که در مقابل احمد قندچی بود، خورد و آبجوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح کرده بود با این حال مسئولان بیمارستان از مداوا و حتى تزریق خون به او ابا کردند و ۲۴ ساعت بعد او مظلومانه شهید شد.» وقتی 2 روز بعد از آن حادثه نیکسون به دانشگاه تهران رفت و دکترای افتخاری حقوق گرفت، یکی از روزنامه‌ها نوشت: «آقاى نیکسون! وجود شما آن‌قدر گرامى و عزیز بود که در قدوم شما 3 نفر از بهترین جوانان این کشور یعنى دانشجویان دانشگاه را قربانى کردند.»


تعداد بازدید :  362