علی اکبرزاده روزنامه نگار
صدا و تصویر هر دو نامناسب است. صدرحمت به موتورخانه و سر و صدای عبور قطار. دستگاههای ریسندگی و بافندگی در کارخانجات نساجی جور دیگری سر و صدا به راه میاندازند. از تصویر که دیگر نگویم. آنقدری هوا از گرد و خاک فعالیت دستگاهها غبارآلود است که چشم چشم را نمیبیند. قدری که دقت کنی ذرات نخ و پنبه و الیاف را روی هوا میبینی که غوطهورند و آماده نفوذ به ریه و چشم و دهان. اما در این شرایط چند کارگری سفت و سخت چسبیدهاند به کارشان. نگاه با تعجب من را با نگاهی غریب جواب میدهند. در میان آن همه سروصدا و غبار معلق در آسمان، منظور یکدیگر را خوب میفهمیم. با چشمانم هزاران سوال را در یک نگاه جا میکنم و او نیز با همین ترفند جوابم را میدهد. به راستی که کار کردن در آن فضا با آن شرایط تنها به خاطر غیرت و عشق به خانوادهای است که مردشان را هر روز صبح به کارخانجات ریسندگی راهی میکنند. مردی که این روزها به شدت افت شنوایی گرفته و کمکم دارد مطمئن میشود که ریههایش نیز دیگر مثل قبل کار نمیکنند. او اما امروز راضی است و به قول خودش «باید کار کرد دیگر، همه که پشت میزنشین نمیشوند.» او راست میگوید هر کسی سهم خودش را دارد با این تفاوت که برخی پشت میزنشینها همیشه نیم نگاهی به سهم مردان میدان دارند. قدمهایم را در راهروی کارخانه تندتر میکنم. دیگر به سختی تنفس و صدای مهیب ماشینآلات فکر نمیکنم. فکرم میرود سمت محصول نهایی که از این مشقتها بیرون میآید. به لباسهای تنم نگاه میکنم و میفهمم که محصول دست کارگر میانسال و کمشنوای کارخانه ریسندگی در حاشیه گیلان امروز نهتنها بر تن من نیست بلکه اطرافیانم هم علاقهای به استفاده از دسترنج او و هم صنفانش ندارند. ما ترجیح میدهیم خارجی بپوشیم، چون ایرانیاش نامرغوب است؛ جنس رقیب اما با کیفیتتر، بهروزتر و ارزانتر تنها تفاوتاش این است که بیسروصدا با قایقهای تندرو و در خواب غفلت مسئولان مرزها را رد میکند و در پاساژهای شیک و بالای شهر، مینشیند جای دسترنج مرد کمشنوا و غریب کارخانه ریسندگی.