محمدرضا شاهرخینژاد نقاش
از آخرین نمایشگاهِ من 5سال میگذرد، بخشی از آن به خاطرِ وسواسی است که درباره برگزاری نمایشگاه داشتم و بخشی از آن نیز اینکه محلِ برگزاری نمایشگاه همیشه برایِ من اهمیتِ بسیاری داشته است تا اینکه حدود 2سال قبل، به پیشنهادِ آقایِ اعتماد که تعدادی از کارهایم را دیده بودند، قرار شد که امسال، این نمایشگاه برگزار شود. ابتدا زمانِ برگزاریِ نمایشگاه به نظرم دیر میآمد؛ اما در نهایت کارها به نتیجه خوبی رسید. ضمنِ اینکه در این سالهایی که من نمایشگاه برگزار نمیکردم، مدام نقاشی می کشیدم؛ اما ایده «تار و پودهایِ یک سگ» از کار روی پروژه «برج آزادی» شروع شد. «احسانِ لاجوردی» به من پیشنهاد داد تا برجِ آزادی را با فرش درست کنیم، من تعدادی فرشِ کهنه خریدم و آن پروژه در نهایت به سرانجام رسید و از همان جا جرقه برگزاریِ این نمایشگاه برایِ من زده شد، البته من تنها کسی نیستم که در زمینه فرش کار کردهام؛ تاکنون هنرمندانِ بسیاری از جمله پرویز تناولی، رضا درخشانی و بسیاری دیگر رویِ این پروژه کار کردهاند؛ اما من دلم میخواست خوانشی دیگر از فرش داشته باشم. به هیچوجه نمیخواستم فرش را ببافم، کاری که دیگر هنرمندان آن را انجام داده بودند، درواقع میخواستم در این پروژه رویتِ خودم از سالها عکاسی و روزنامهنگاری را روایت کنم. از قاتلی که 2ساعت به اعدامش مانده بود تا فلان شخصیتی که دیده بودمش. تمامِ اینها را مرور کردم و خودم را نیز به آن اضافه. فرش ایرانی ذهنم را به خود مشغول کرد و شروع کردم به خواندن و مطالعه بیشتر در مورد آن. در حقیقت بهعنوان یک آرتیست در جستوجوی یک پالت رنگی و درواقع نوعی هویت رنگی بودم که دارد از بین میرود. درست مثل اینکه بخواهی پالت دوره گوتیک را به دست بیاوری و میروی آثار آن دوره را نگاه میکنی. فرش یک ساختار از هنر رسمی است. استراکچری محکم و قوی از فرهنگِ چندهزار ساله ما. فرهنگی که راستش را بخواهید خودش برای من اهمیتی ندارد، هویت و دانشِ پشتِ آن است که مهم است و این روزها در معرض تخریب. مثلِ آنکه ما بخش عمدهای از دانشِ فرشمان را از دست دادهایم و حالا دیگر نقشههای بسیار گم شدهاند و بافندگانِ بسیار از میان رفتهاند. به نظرم فرش نماینده هنر رسمی ما محسوب میشود. هنری که از طرفی در حال نابودی است و از طرف دیگر حس میکردم دستم هم زیاد باز نیست که با آن کلنجار بروم. تکلیف خودم هم با آن مثل فرهنگ ۲۵۰۰ساله پشتسرم که نمیدانم باید به آن افتخار کنم یا به کلی از خیرش بگذرم، خیلی روشن نیست. احساس میکردم که انگار هیچ نسبتی از نظر فرهنگی با این گذشته ندارم و خود این فرهنگ همچنان چارچوبمند و استخواندار است که اجازه کنکاش یا دخل و تصرف زیادی به من نمیدهد. از ابتدا برایم روشن بود که نمیخواهم نگاه سمبلیک به فرش داشته باشم و همینطور نمیخواستم کارهایم پاپ آرتیستی یا مثل بعضی آثار که این روزها میبینیم به اصطلاح پشت کامیونی باشند. در نهایت کارها به سمتی پیش رفت که به بعضی کارها حجم اضافه کردم و از موقعیت دوبعدی بوم خارج شدند. کاراکتر سگ که این سالها از جمله در نمایشگاه «سگهای دست و دلباز» یکی از دغدغههایم بوده هم به این شکل به مجموعه راه پیدا کرد که یک روز به ذهنم رسید که این موجود هم شاید مثل موقعیت خود من نسبت به فرهنگ، وضعیتی بلاتکلیف دارد و درواقع نمادی است از این بلاتکلیفی که روشن نیست چگونه باید با آن برخورد کرد. این بلاتکلیفی به نوعی بر کلیت فرهنگ ما هم حاکم است و حتی در سطح فرهنگ روشنفکرمآب هم تلقی و رفتارها مثلا در مواجهه با این موجود روشن نیست. در مطالعهام روی فرشها و بافتههای ایرانی نکتههایی را متوجه شدم از جمله اینکه مثلا در زندگی قشقاییها بهرغم اینکه سگ یکی از مهمترین عناصری است که نقش دارد ولی هیچ ردپایی از آن در بافتههایشان نیست. «تار و پودهای یک سگ» در حقیقت روایت شخصی من از چنین موقعیتی در مواجهه با فرهنگ ایرانی است. اگرچه نمیخواهم این مجموعه ارجاعی مستقیم به «سگ ولگرد» صادق هدایت باشد ولی انکار نمیکنم که دوست دارم خاطره محوی از آن در ذهن مخاطب شکل بگیرد. در حقیقت هدایت در این داستان فرهنگ و تلقی عمومی از سگ ولگرد را نقد میکند.