| شهاب نبوی| پارسال پیرارسال که به جرم جیب بری زندانِ مرکزی دستمال تَپه بودم، به دکتر بهداری گفتم: «دُکی، گلوم چرک کرده. یه چیزای سبز و قرمزِ قلمبه، سلمبهای هم ازش میاد بیرون.» گفت: «عسل بخور.» گفتم: «آخه دکتر، اینجا زندانِ مرکزی دستمال تپه هستا، عسل کجا بود؟» گفت: «به من چه. باید عسل بخوری.» گفتم: «آخه خرمگس هم اینجا جیش نمیکنه که من بخورمش، چه برسه به زنبور.» گفتش: «اگه کوه زیادی نخورده بودی، الان اینجا نبودی و داشتی با خیال راحت عسلت رو میخوردی.» گفتم: «خب اینو ولش کن. دستگاه گوارشمم، انگار سوییچش یهسره شده. هنوز نخورده، باید برم مستراح.» گفت: «عسل خوبه، عسل بخور.» گفتم: «نافمم جدیدا خیلی گود شده. دیگه دستم به تهش نمیرسه.» گفتش: «عسل واسه ناف عالیه. بمال تو نافت» گفتم: «انگشت وسط دستمم همش ناخودآگاه میپره » گفت: «عسل بمال روش» گفتم: «دکتر اگه عسل پیدا نشه چی؟» گفت: «شرمنده من فقط همین یه کار رو یاد گرفتم. دیگه چیز دیگهای بلد نیستم.» میخوام بگم بعضیا اصلا شرایط، زمان و مکان رو درک نمیکنند و فقط یاد گرفتن، بگن: «عسل بخور.»...