| حجتالاسلاموالمسلمين علياكبر محمدی و ابوالفضل درخشنده |
در جبهه ايران، مواد غذايی هم مانند تسليحات، حكم كيميا داشت!
كمبود مواد غذايی در خطوط مقدم نبرد، معنويت خاصی به نيروها داده بود! آنجا كه هر خرما ساعتها دهان به دهان میگشت و هر قطره آب كه تنها باعثتر شدن لبهای خشكيده میشد، دست به دست میچرخيد تا اولين نفر كه لبش را تر میكند، كس ديگری باشد!
صدای ربنای لحظههای افطار که بلند میشد، شور و شوق عجیبی بین بچهها مشاهده میشد، در آن لحظهها هر کسی مشغول کاری بود. بعضی از بچهها را میدیدی که در گوشه سنگر یا تک و تنها کمی دورتر، کتاب قرآن و دعایشان را باز کردهاند و مشغول خواندن هستند. آن چنان که گویی غرق در ذکر پروردگار و جدا از این دنیا شدهاند. اصلاً انگار یادشان نبود روزهاند و با آن سحری اندکی که خورده بودند و سپری کردن یک روز سخت و گرم، هنوز گرسنه و تشنه نشده بودند! البته چرا تشنهتر از همه بودند، تشنه نام خدا...
دستهای دیگر با جنب و جوش و لبخند و شوخی سفرهای ساده افطار را پهن میکردند، از هر چادری یکی دو نفر از قسمت تدارکات یا ماشینهای توزیع غذا، سهمیه افطاری خود و دوستانشان را میگرفتند و به چادرها میبردند، گاه افطاری فقط آب و کمی نان خشک و خرما بود.
آن طرفتر هم تعدادی از بچهها مشغول وضو گرفتن بودند.
صدای اذان که بلند میشد با اشتیاق فراوان و با حال معنوی خیلی خاصی که فقط مختص همان روزهای جبهه بود و دیگر نظیرش تکرار نخواهد شد نماز مغرب و عشا را به جماعت میخواندیم و بعد برای خوردن افطاری به چادرهایمان میرفتیم. و خوشحال از اينكه خدا توفيق روزه گرفتن را به ما هديه داده بود. سر سفره مینشستيم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما افطار میكرديم.
یک روز چند نفر از بچهها تصمیم گرفتند برای افطار حلوا درست کنند، این فکر برای ما که مواد لازم را برای پختن حلوا نداشتیم کمی عجیب آمد و زیاد حرفشان را جدی نگرفتیم، اما بچهها دست به کار شدند و مواد لازم را آماده کردند!
چون آرد نداشتیم، بچهها نان خشکهایی که از چادرها جمع شده بود و اغلبشان کپک زده بود را آوردند و آرد کردند. بعد از اینکه این آرد را تفت دادند به آن روغن را اضافه کردند، روغنی که از چند روز پیش از ته مانده روغن غذاها گرفته بودند، حالا نوبت شکر بود شکرش هم از خاک قندهایی بود که مربوط به جیره هر نفر میشد یا قندی که سوغات از مرخصی برگشتهها بود. انصافا حلوای خوشمزهای آماده شده بود.
هنوز هم بين بازماندههای جنگ، حلوای ماه مبارك رمضان در جبهه، حلاوت خاصی دارد! طعمی که به سادگی از ذهن نمیرود.
اغلب شبهای ماه رمضان بچهها دور هم جمع میشدند و دعا و مناجات میخواندند. دعاي توسل و زيارت عاشورا هم در اين روزها حال و هوای ديگری داشت. «السلام عليك يا ابا عبدالله» زيارت عاشورا و «يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله» دعای توسل، به سفره افطار و سحر ما معنويتی میبخشيد كه غير قابل توصيف است و همين توشه معنوی و غفلتزدايیها، رزمندگان را از ديگران ممتاز میكرد.
نمیتوانم حال و هوای اين لحظهها را برای شما بيان كنم. در لشكر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از يك هفته به خانه برگرديم، اما جاذبه اين ماه، مرا در كردستان ماندگار كرد. ماه رمضان، بهترين و زيباترين خاطرات را برای ما در سنگرها آفريد.
بركت دعا در كنار سنگرها، نماز روي زمين خاكی، سحری خوردن كنار آرپي جي و مسلسل، وضو گرفتن با آب سرد، قنوت در دل شب، قيام رو به روی آسمان بيهيچ حجابی كه تو را از ديدن محروم كند، گريه بسيجیهای عاشق در ركوع و... همه چيز را برای میهمانی خدا آماده كرده بود.