بهشت بر فراز برلين و کودکان بهزیستی
 

 

سعید اصغرزاده

اين متن را يكي از دوستان نديده برايم فرستاد و مرا برد به عوالمي كه بعد از خواندن متن برايتان مي‌نويسم:  
«موسسه خیریه دستان کوچک، یه موسسه خیریه ثبت شده است و تحت نظارت بهزیستی هستیم که فعالیت خودمون را از‌ سال 1385 در مراکز بهزیستی شروع کردیم. هدف اصلی ما، ارایه خدمات داوطلبانه به کودکان مراکز بهزیستیه. این خدمات میتونه در زمینه کمک درسی باشه یا هنری و ورزشی یا کارآفرینی و یا هر زمینه دیگه‌ای، شما به نظرتون میرسه و بچه‌های بهزیستی بهش احتیاج دارن. بخش دیگه فعالیت ما، برگزاری برنامه‌های جشن‌های درون مراکز، برنامه‌های تفریحی خارج از مرکز و سفرهای چندروزه است. هدف از این تاپیک معرفی انواع زمینه‌های فعالیت‌های داوطلبانه است تا دوستان با اونا آشنا بشن و اگر در زمینه خاصی یا مرکز به خصوصی علاقه‌مند به فعالیت بودن، ما به همون مراکز بهزیستی معرفیشون کنیم. تمامی فعالیت‌های این موسسه داوطلبانه است و تمامی افراد بدون چشمداشت مالی با این موسسه همکاری میکنن.  این موسسه تاکنون توانسته است فعالیت‌های خود را به 10 مرکز بهزیستی گسترش دهد.  شیرخوارگاه حضرت رقیه /شیرخوارگاه شبیر/ مرکز غیاثوند/ مرکز ضرغامی/مرکز باهنر/ مرکز حاج باقری / مرکز معلولان زیر 14‌سال فرخنده/ مرکز معلولین قلعه حسن خان و... در صورت تمایل برای ارایه خدمات داوطلبانه به کودکان بهزیستی به سایت ما مراجعه کنید: http: //dastanekoochak. ir »
و اما واقعيت اين است كه با خواندن متن بالا ياد متن شعرگونه اول فيلم «بهشت بر فراز برلين» و خود فيلم افتادم؛... بچه وقتی بچه بود موقع راه رفتن شلنگ تخته می‌انداخت.  می‎خواست جویبار مثل رودخانه روان باشد.  می‌خواست رودخانه مثل سیلاب شود.  می‎خواست چاله، دریا شود.  بچه وقتی بچه بود، نمی‌دانست که بچه است. همه چیز پر از زندگی بود و همه آدم‌ها یکجور بودند. بچه وقتی بچه بود، در مورد هر چیزی نظری نداشت.  هیچ وابستگی‎ای نداشت.  اغلب چهارزانو می‎نشست.  یکهو فرار می‌کرد.  روی سرش تِل می‌گذاشت و موقع عکس گرفتن آرایش نمی‌کرد. بچه وقتی بچه بود،زمان اینجور سوال‌ها بود:  چرا من منم و چرا یکی دیگه نیستم.  چرا این‌جا هستم و چرا اونجا نیستم.  زمان از کجا شروع شد و انتهای فضا کجاست؟ زندگی زیر آفتاب یک رویا نیست؟ شیطان واقعا وجود دارد یا فقط آدم‌هایی وجود دارند که شیطان واقعی‌اند؟ بچه وقتی بچه بود تصویر واضحی از بهشت داشت.  حالا حتی نمی‎تواند تخیلش کند.  بچه وقتی بچه بود خفه می‌شد تا اسفناج و نخودفرنگی و پودینگ برنج و کلم پخته بخورد.  حالا همه آنها را می‎خورد، نه فقط به این خاطر که مجبور است.  پیش غریبه‌ها خجالت می‎کشید.  هنوز هم می‌کشد.  منتظر اولین برف می‌ماند.  هنوز هم می‌مانَد...
لابد مي‌گوييد به غير از شعرگونگي چه ويژگي اين فيلم مرا با حال و هواي كودكان بهزيستي پيوند داده؟ و من ذهنم را مرور مي‌كنم؛ راستش بيست‌سال قبل بود كه محسن مخملباف با ديدن اين فيلم گفته بود كه كارگردان‌ها هم پيام‌رسان خدايند...  در اين فيلم اين تنها بچه‌ها هستند كه فرشته‌ها را مي‌بينند.  شايد به‌خاطر اينكه هنوز از جنس آنهايند و نه جنس ناجنس ما آدم‌بزرگ‌ها! فیلم توسط ویم وندرس کارگردان آلمانی ساخته شده.  داستان فیلم درباره دو فرشته به نام‌های دامیل و کاسیل است که بر فراز برلین حرکت می‌کنند و افکار انسان‌ها را می‌شنوند و آنهایی که دچار سردرگمی و استرس شده‌اند را آرام می‌کنند. با این‌که شهر از تراکم انسان‌ها پر است اما بسیاری از انسان‌ها از خود دور افتاده‌اند. به دنبال این آشنایی‌ها دامیل عاشق دختری بندباز می‌شود، سپس آرزو می‌کند به جای فرشته به یک آدم عادی تبدیل شود. دامیل از لذت‌های دنیای مادی می‌گوید. او دوست دارد اشیا را جابه‌جا کند، قهوه بنوشد، عاشق شود تا این‌که به آرزویش می‌رسد و وارد دنیای عادی می‌شود و در آن شور زندگی را تجربه می‌کند.  
یکی از دیالوگ‌های جالب‌توجه فیلم، سخن دانیل است: «امّا گاهی، از وجود روحانی خود خسته می‌شوم. به جای آن‌که همیشه در این بالا پرواز کنم، دوست دارم تا احساس کنم وزن دارم، دوست دارم تا جاودانگی‌ام پایان یابد و بر روی زمین بروم.  در هر قدم، باد را احساس کنم. دوست دارم بتوانم بگویم:  اکنون...  اکنون و اکنون و دیگر نگویم:  برای همیشه».
بله، روايت من هم همين است! براي رسيدگي به اين فرشته‌هاي كوچولو در مراكز بهزيستي حتما نبايد ما آدم‌بزرگ‌ها هم فرشته باشيم و قالب‌هاي معنوي خاصي را براي خودمان متصور باشيم! گاهي بايد از آسمان خيالي عناوين پرطمطراق كمك‌هاي بشردوستانه قدري پايين‌تر بياييم و بخواهيم با اين بچه‌ها زندگي كنيم. حرف بزنيم. قهوه بنوشيم. سينما و پارك برويم و...  شايد با آنها لذت فرشته ديدن و فرشته شدن را تجربه كنيم. نشاني سايت را داده بودم! نداده بودم؟


 
http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/15650/بهشت-بر-فراز-برلين-و-کودکان-بهزیستی