| مرتضی کیمنش | عضو هیاتمدیره جمعیت امداد دانشجویی - مردمی امامعلی (ع) |
داوطلببودن یعنی عاشق دنیا بودن. نه از آن عشقها که آدم را ظالم میکند و دلش را سنگ میسازد. نه از آن عشقها که جان آدم را اسیر مال و منال و فرزند و تفاخر و تفرعن میکند؛ که این عشقها، عشق نیست. عین بدبختی و تنهایی است. بدبختی و انزوایی که با لعاب ظریف و شکنندهای از خوشی و لذت، پوشاندهشده و جوانی و میانسالی آدمی را فریب میدهد... باید ایام بگذرد تا این لعاب ترک بردارد، تا دستههای موی سپید بیشتر شود، تا لرزش دستها عیان شود، تا نفسها بهشماره افتد، تا توجهها از آدم بگردد، تا دیگر کسی حوصله همنشینی با آدم را نداشته باشد، تا خوشیها برای بدن بیمار و فرسوده، بیمعنا شود... آنوقت است که بدبختی و تنهایی بر آدمی سایه میاندازد. زندگی رخ میپوشاند و فنا، در چشمان سرخ مرگ رخ مینماید. آنوقت است که به پشتسر نگاه میکنم و چیزی برجا نیست. جز مُشتی خاطره خانوادگی: تولدها، ازدواجها، پایکوبیها، سفرها و ... و البته فخر مدرکی تحصیلی یا شغلی پر طمطراق، پروژهای بزرگ که من سهیمش بودم یا اتفاقی کوچک، شاید در حد اسمی در گوشهای از یک روزنامه در یکروز گمشده میان دهههای خاموش گذشته... آن روز است که میفهمم اینها عشق نبوده، بلکه عین بدبختی بوده و عین انزوا... اگر وابسته دنیا شوم، روز به روز بهسوی انزوایی مهلک از اجتماع و جهانم پیش میروم. من پیوند زندهای با حیات نداشتهام و بدینسان، مرگ من، نقطه پایان من است؛ و قیامتی که برای من برپا میشود، جهنم را نصیب من نمیسازد، بلکه جهنمی که ساختهام و در آن زیستهام، به عیان نشانم میدهد! که جهنم چیزی نیست جز عزلت آدمیان از یکدیگر، از حیات و از عشق...
داوطلببودن یعنی عاشق دنیا بودن. دنیا با تمام رودهایش که در تن کوهها میخزند و ترانه حیات بر لب دارند، با تمام گیاهان و درختان و جنگلهایش که سبزینه برگهایشان در برابر آفتاب میرقصد و زندگی میبخشد به هر آنچه در کنار و زیر سایهشان نفس میکشد، دنیا با تمام بیابانهای سوزان و دریاهای خروشانش که عظمت هستی را به رخ میکشند و قلب آدمی را به سوی تواضع در پیشگاه هستی فرا میخوانند. دنیا با تمام حشرات ریز و درشت و تمام حیوانات بزرگ و کوچکش که میلیونها سال است به ندای غریزه خویش گردن نهادهاند و بیهیاهو، هندسه آفرینش را هر دم جلایی میبخشند و معماران خاموش این جهان رمزآلودند.
داوطلب بودن یعنی عاشق دنیا بودن. دنیا با تمام آدمهایش. فقیر و غنی، باسواد و بیسواد، شاداب و سرزنده یا غمگین و عزلتگزین. دنیا با تمام کودکانش، با تمام زنانش و با تمام مردانش و تمام کهنسالانش که بار حیات را عمری بر دوش کشیدهاند و اینک نظارهگران بیصدای غروب خورشید خویشاند.
و عاشق دنیا که باشی، سکوت جایز نیست. نشستن جایز نیست. دست بر دست گذاشتن جایز نیست. نظارهگر بودن و منفعل بودن جایز نیست. غرولندکردن و از دور «لنگشکن» گفتن، جایز نیست. دستی بر آتش نداشتن جایز نیست؛ و البته تنها دستی بر آتش داشتن هم جایز نیست... آخر، عاشقی را با سوختن هم نسبتی است. عاشق است که میسوزد و دیگرانند که گرم میشوند. داوطلب بودن، چه پیامی در خود دارد؟ وقتی کسی داوطلب فعالیتی بدون منفعت مادی میشود، درواقع چه چیزی را درون خویش بیدار میسازد یا بیداری چه چیزی را در درون خویش به جهان اعلام میدارد؟
عاشق دنیا بودن، عاشق طبیعتبودن است و عاشق برای معشوقش میجنگد. وقتی طبیعت تاراج میشود، وقتی کوهها تخریب میشود، وقتی رودها از مسیر منحرف میشود، وقتی درختان هزار بههزار تبر میخورند و بر زمین میریزند، وقتی حیوانات گونهبهگونه در طمع سوزان شکارچیان میسوزند و منقرض میشوند... وقتی این فجایع بر طبیعت میگذرد، عاشق، داوطلب میشود و پا به عرصه مسئولیت خویش میگذارد و نیک میداند اگر دولتها و حاکمیتها قدم پیش نمیگذارند برای نجات زمین، از او رفع مسئولیت نمیشود؛ بلکه برعکس، مسئولیت او سنگینتر میشود. که طبیعت، مادر ما است.
عاشق دنیا بودن، عاشق آدمی بودن است. وقتی فرزند آدم در اطراف و اکناف این عالم بلاخیز، سر بُریده میشود، به نام یک عقیده یا به طمع ریاستی سیاه بر سرزمینی بلازده، وقتی مادری رنجور به کودکانش- که فرزندان سرزمین تو اند- 10شب آبقند میدهد که درد گرسنگی را حس نکنند، وقتی زندگیهای جوان و زیبا در مجاورت پایپ و سوزن و سرنگ میپوسد و تکهتکه بر خاک کف کوچه و جوبهای کثیف میریزد، وقتی حتی کودکان در قلب افیون زاده میشوند، وقتی فروش نوزاد انسان به تجارتی روزمره در بازارهای حاشیه مبدل میشود، وقتی فقر، چونان خوره، اخلاق و طبیعت انسانی را میخورد... وقتی انسان در میانه جنگها و آشوبها و دردها وامانده میشود، عاشق، داوطلب میشود و پا به عرصه بودن خویش میگذارد. جایی که زندگی برایش معنا میشود. او میپرسد؛ از خویش و از پیرامون خویش، که آیا زیستن ما بر این سیاره، اینگونه نابرابر و بیرحم و پرقساوت، شایسته نام انسانیتمان است؟! آری! بدون منفعت، دویدن میان دردهای آدمیان، بدون پول، جنگیدن برای تغییر سرنوشت زخم خوردگان اجتماع، بدون حب جاه و مقام، کوشش برای نجات جان و احیای حقوق به ضعفافتادگان، هدفی جز این ندارد که پرسشی در ذهن مردمان و بهخصوص سیاستمداران و مسئولان و مدیران خلق کند: سر به سوی خویش داشتن و نفع خویش جستن، در این دنیای تیره، آیا شایسته نام انسانیتمان است؟!
داوطلببودن یعنی عاشق دنیا بودن. دنیا با تمام رودهایش که در تن کوهها میخزند و ترانه حیات بر لب دارند، با تمام گیاهان و درختان و جنگلهایش که سبزینه برگهایشان در برابر آفتاب میرقصد و زندگی میبخشد به هر آنچه در کنار و زیر سایهشان نفس میکشد، دنیا با تمام بیابانهای سوزان و دریاهای خروشانش که عظمت هستی را به رخ میکشند و قلب آدمی را به سوی تواضع در پیشگاه هستی فرا میخوانند.
دستی بر آتش نداشتن جایز نیست؛ و البته تنها دستی بر آتش داشتن هم جایز نیست... آخر، عاشقی را با سوختن هم نسبتی است. عاشق است که میسوزد و دیگرانند که گرم میشوند. داوطلب بودن، چه پیامی در خود دارد؟ وقتی کسی داوطلب فعالیتی بدون منفعت مادی میشود، درواقع چه چیزی را درون خویش بیدار میسازد یا بیداری چه چیزی را در درون خویش به جهان اعلام میدارد؟
بدون منفعت، دویدن میان دردهای آدمیان، بدون پول، جنگیدن برای تغییر سرنوشت زخم خوردگان اجتماع، بدون حب جاه و مقام، کوشش برای نجات جان و احیای حقوق به ضعفافتادگان، هدفی جز این ندارد که پرسشی در ذهن مردمان و بهخصوص سیاستمداران و مسئولان و مدیران خلق کند: سر به سوی خویش داشتن و نفع خویش جستن، در این دنیای تیره، آیا شایسته نام انسانیتمان است؟!