درباره رمان «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» نوشته لیلا صبوحی‌خامنه
 
انسانی‌کردن سایه
 

 

لیلا بابایی‌فلاح داستان‌نویس

* «ظهر که داشتم می‌آمدم، به سایه‌ام گفتم همان‌جا توی ایتگین منتظرم بماند تا برگردم.»
رمان «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» با این جمله شروع می‌شود و در طول داستان خواننده را با حجمی از سایه‌ها مواجه می‌کند. کارل گوستاو یونگ معتقد است، هر آنچه در ساختار روان ما خارج از حوزه آگاهی و هوشیاری باشد، در درجه‌های متفاوتی از تاریکی قرار می‌گیرد که به آن سایه ‌Shadow می‌گویند. خاطرات ناهیده به‌خاطر شباهتش به ناهید از ناخودآگاه ناهید بالا می‌زند. خاطرات و حوادثی که همه جز مادرجان فراموش کرده‌اند. طوری که در بخش آگاهی شخصیت اصلی داستان قرار می‌گیرد و برایش آن‌قدر ملموس می‌شود که با آن زندگی می‌کند.
ناری و ناهیده رمان صبوحی‌خامنه، وجه‌هایی از سایه خود ناهید هستند. سایه‌هایی آسیب‌پذیر که فرافکنی جنبه‌های تاریک راوی هستند و با پیشرفت داستان او را وادار می‌کنند تا در زندگی راهش را پیدا کند.
رمان لیلا صبوحی درمورد دختر آموزگاری به‌نام ناهید است که تصمیم می‌گیرد در روستایی دورافتاده به‌نام ایتگین مدیر آموزگار شود. دختری که با سایه خودش، با سایه خاله‌اش به‌نام ناهیده که در 16سالگی گم شده و با سایه‌های دیگر حرف می‌زند و با زندگی آنها درگیر است:   
«سایه‌ام با حسرت زل زده به‌صورت محو ناهیده که پشت لکه‌ای سمج، رو گرفته و پیدا نیست.»
 و همچنین سایه ناری:   
«سایه ناری دارد پشت چشم‌هایم وَل وَل می‌زند. دارد پاهایش را می‌کوبد پس‌کله‌ام. همه‌ سنگینی‌اش را انداخته پشت در زبانم که بازش کند و خودش را لابه‌لای کلمه‌ها بیندازد توی بغل مامان‌جان که «نه، تنها نیستم مامان‌جان، خاله ناهیده اون‌جاست، صبح و شب باهامه، تنهام نمی‌ذاره. خاله ناهیده! همون که گمش کرده بودی! ناهیده، ناهیده»!»
شخصیت اصلی داستان در روستای ایتگین با آدم‌های عجیبی روبه‌رو می‌شود که همین روستاییان ساده داستان ناره را برای او بازگو می‌کنند. ناهید با آمدن به این روستا و زندگی در آن‌جا در اصل سفر قهرمانی خود را آغاز کرده و در پی کشف راز خاله‌ گمشده‌اش به آگاهی می‌رسد. رمان با رفت‌وبرگشت‌های ناهید به ایتگین، تبریز، مدرسه و خانه جلو می‌رود. او با آدم‌های متفاوتی ازجمله سایه‌هایی که روبه‌رو می‌شود، باعث حرکت در داستان می‌شود و خواننده را با شخصیت‌ها و مکان‌های شهر آشنا می‌کند. نویسنده در جایی که حس کرده ممکن است به پرگویی بیفتد با هوشیاری در همان نقطه، فصل را به اتمام رسانده و در فصل بعدی با اشاره به نقطه پایان داستان را جلو می‌برد.
تقابل ناهید با سایه‌ها به رمان زندگی می‌دهد و خرده‌روایت‌ها زمان را به جلو می‌برد. دغدغه ناهید در رمان پیداکردن ناهیده و کشف راز او است و برای رسیدن به هدف، شخصیت طوری به سایه ناهیده مَچ می‌شود که داستان از نظر حقیقت‌مانندی لطمه نمی‌خورد و سایه زنده و ملموس به‌نظر می‌رسد و این جادوی قلم صبوحی‌خامنه است.
«یکی نیست به دادم برسد؟ یکی نیست صدایم را بشنود و بیاید دنبالم؟ تو را به خدا یکی بیاید این زنجیر لعنتی را باز کند. همین امشب، فردا‌شب است که سرهنگ دوباره با مچ‌های پشمالو و بطری‌های سیاهش برگردد. من نمی‌خواهم این‌جا بمانم. آهای مامان جان، چه‌طور دلت آمد مرا این‌جا تنها بگذاری و بروی؟ تو که تیمور را بهتر از هر کس دیگری می‌شناسی.»
سایه‌ها نمادی از ناخودآگاه ناهید هستند. آنها با حاصل جمع اعمال و گفتارشان خواننده را به چیزی بیشتر از شخصیت ناره و ناهیده راهنمایی می‌کنند.  طوری که ایتگین مظهری از ناخودآگاه انسان می‌شود. عمیق و تاریک و مثل کهن الگوهای دیگر، ویژگی‌های مثبت و خصلت‌های منفی را توأم نشان می‌دهد.
«برمی‌گردم و به سایه‌ی توی سه کنج نگاه می‌کنم. سایه‌ام یکی از زانوهایش را آورده پایین و گرگی نشسته. مثل آدمی که سخت منتظر یا نگران چیزی است. شاید عجله دارد که زودتر این قفل باز شود و او بتواند برود توی پستوی خانه‌اش. می‌خواهد برود دست بکند زیر صندوقچه. می‌خواهد دامن ماکسی شالمزش را دربیاورد تنش کند و اِشارب قلاب‌بافی یشمی رنگ را بیندازد روی شانه‌اش. می‌خواهد بگردد توگردنی پروانه‌ای‌اش را پیدا کند و ببندد دور گردنش.»
قصه به‌خوبی به زیر پوست شخصیت‌های داستان تزریق شده و صحنه‌ها با هم گره خورده است. وقتی راوی از ارتباط سرهنگ و کیوان و عباس باخبر می‌شود، نه در پی انتقام است و نه هیچ برخورد دیگری. ناهید به‌خوبی می‌بیند و با کشف ناهیده، انگار ناهید دوباره متولدشده و رشد می‌کند. راوی تا قبل از سفر به ایتگین رشد نیافته و معصوم بود. از آن به بعد نگاهش را به دنیای درون خود معطوف می‌کند. ایتگین ناخودآگاه ناهید است و شاید ناخودآگاه همگی ما در جهانی که صبوحی خامنه ساخته است. ناهید با فانوس وارد پستو می‌شود. به همان لایه پنهان که پس از روزها سوهان‌کشیدن درش باز شده و حالا نور را به آن ‌تابانده و همه‌جای پستو را کند‌و‌کاو می‌کند. خوب نگاه می‌کند و بعد به چله می‌نشیند. انگار ناهیده را بیدار کرده تا زندگی نزیسته را زیست کند. به آرزوهایش برسد آن هم با پسر سرهنگ.
وقتی در همان اتاق ناره به چله می‌نشیند، درمی‌یابد شفا و راه رشدش از درون زخم‌هایی است که ناهیده و خودش برداشته‌اند. با بازکردن اتاق ناره، دیدن زخم و آگاه‌شدن از آن، گام‌های بعدی را برمی‌دارد. به عمق ناخودآگاه و شادوهای خود نفوذ می‌کند. سرهنگ را می‌بیند، مادرجان را می‌بیند و راز را در درون خود نگه می‌دارد و افشا نمی‌کند.
گویی قرار بود فقط زخم‌ها و دردها دیده شود. ناهید بعد از این آگاهی بزرگ می‌شود. انگار ناهید دیگری شده، ناهیدی که از بلاتکلیفی انتخاب کیوان درآمده و همه‌چیز را خوب می‌بیند، حتی دیگر عباس را هم می‌بیند، پسر دیگر سرهنگ را. پسری که برعکس کیوان همیشه در سایه بود، مثل ناهیده که یک عمری در سایه بود. گویی نوبت عباس است که به کمک ناهید از سایه درآید. عباس پسر اورقیه که شبیه سرهنگ است. پسری که نشان می‌دهد شر و خیر با هم هستند، نه جدای از هم. ناهید با گوهری به‌نام عباس قرار است بازگشتی به زندگی داشته باشد. اتفاق درونی در ناهید افتاده، او قهرمانی است که بیدار شده. پتانسیلی که در ناخودآگاهش بوده، بالا آمده است.
آدم‌های داستان لیلا صبوحی‌خامنه شبیه هم هستند. بعضی از نظر ظاهر و بعضی از نظر رفتار. گویی وقایع هم درحال تکرارند. سایه‌ها روی هم سایه انداخته و اثر می‌گذارند. همان‌طور که در فرهنگ نگاره‌ای نمادها «جیمز‌هال» آمده است:  
«روزگاری به‌طور گسترده چنین تصور می‌رفت که سایه شخص، یک بخش ذاتی و حیاتی وجود اوست و می‌تواند روی کسی که می‌افتد، تاثیر بد یا خوب داشته باشد.»
«پاییز از پاهایم بالا می‌رود» نخستین رمان لیلا صبوحی‌خامنه است که خیلی خوب نوشته شده، قصه‌ای جذاب همراه با تعلیق که خواننده را مجذوب خود می‌کند.


 
http://shahrvand-newspaper.ir/News/Main/67081/انسانی‌کردن-سایه